بانو يو مي يول ماوقع را براي جومونگ تعريف مي كنه و مي گه كه پدرت شاه گوم وا نيست و هموسو پدر تو هست و كل داستان را براي جومونگ مي گه

و به خاطر ظلمي كه در حق اون و پدرش كرده به پاش مي افته و مي گه حاظرم كه مجازات شما را بپذيرم 
جومونگ ياد خاطراتي كه با بابايي داشته مي افته 
و حالا از صميم دل براي همه روزهايي كه از دست داده فرياد مي كشه 
و وقتي مي ياد تو قصر 
چشمش به اون دو تا گرگ كثيف مي افته و ياد لحظاتي مي افته كه اونا به پدرش حمله كردن و اونو كشتن 
جومونگ ياد حرف هاي يومييول مي افته كه گفت شاه گوم وا خير تو را نمي خواد و هر لحظه ممكنه نظرش درباره ي تو عوض بشه و مي ياد پيشش و سوالاتي مي كنه كه ببينه شاه با اون صادق هست يا نه ولي مي بينه حرف كاهنه درست بوده با شاه به سلامتي مي رن بالا و قصر را ترك مي كنه و به گروه تجاري بر مي گرده. 

جومونگ كه براي آزاد كردن بويونگ پيش دوچي مي ياد با نظر مخالف اون مواجه مي شه و مي گه دزديدن بويونگ كار يونگ پو بوده و اگه مي خواي اونو نجات بدي.... 
كه شازده مي رسه و مي گه اگه اونو مي خواي بايد از رقابت شازده ها كناره گيري كني منم اونو ازاد مي كنم و الا مي كشمش 

دوچي اينا يه سري مي يان پيش بويونگ و مي گن يه كم ديگه طاقت بيار شازده داره جومونگ را وادار مي كنه كه انصراف بده تا تو را ازاد كنه كه بويونگ بد بخت وقتي اينو مي شنوه خودش را به در و ديوار مي زنه تا كاري بكنه ولي كاري از دستش بر نمي ياد. 
جومونگ پيش شاه مي ياد و از رقابت انصراف خودش را اعلام مي كنه و هر چه شاه دليلشو مي پرسه اون مي گه من لياقت اين كار را ندارم و خلاصه مي ره از قصر بيرون 
اين سه تا خوك وقتي اينو مي شنون اينقدر خوشحال مي شن كه نمي دونن چي كار كنن 
شاه جومونگ را به خلوت دعوت مي كنه و ازش دليل مي خواد ولي اون طفره مي ره و مي گه نمي خوام باعث پريشاني و اشفتگي در خانواده سلطنتي باشم 
بانو يوها كه جريان را شنيده سريعا پيش جومونگ مي ياد و دليل را سوال مي كنه كه جومونگ در جواب مي گه چرا قوم هابك نابود شد؟ هموسو پدر من بوده؟ من چه هدفي داشتم كه بايد شاه مي شدم؟؟؟ و ماماني كه مي فهمه قضيه لو رفته اونو به اتاقش مي بره و كامل جريان را براش تعريف مي كنه از وقتي كه هموسو را از اب گرفت تا وقتي كه به دست هان چشماش كور شد و ..... و هم يوها به ياد گذشته گريه مي كنه و هم جومونگ در شوكي قرار مي گيره كه نمي دونه چي كار كنه 


سوسونو كه جريان استعفا را شنيده پيش بچه ها مي ياد تا دليلش را بدونه كه اونا هم مي گن بهتره از خود جومونگ بپرسي 
دوچي و يونگ پو كه به مقصد و هدفشون رسيدن بويونگ را ازاد مي كنن 
اونم پيش پسرا مي ياد و ازشون سراغ شاهزاده را مي گيره و اينكه ايا واقعا شاهزاده انصراف داده؟ وقتي مي شنوه كه اين حرف راسته گريه مي افته و مي گه كاش من مرده بودم و باعث اين كار نمي شدم 


به موپال مو خبر مي رسه كه جومونگ انصراف داده اينقدر ناراحت مي شه كه حد نداره و مي گه چرا به من نگفت اون چطور مي تونه انصراف بده 
شازده كوچيكه موپال مو را احضار مي كنه و مي گه تو واقعا شمشيري ساختي كه نشكنه؟ كه اون انكار مي كنه اونم مي گه واي به حالت اگه چيزي بسازي و به ما خبر ندي 
شاه يوها را ملاقات مي كنه نو ازش دليل جومونگ براي انصراف را مي پرسه ول اون هم اظهار بي اطلاعي مي كنه 
ملكه براي كاهن جديد كه دعا كرده و باعث شده جومونگ انصراف بده كلي جواهذات گرون قيمت هديه مي ياره و مي گه بهتر دعا كن ما به تو مديونيم براي پسرم دعا كن!!!!!!!! 
بويونگ پيش جومونگ مي ياد تا ازش عذر خواهي كنه كه باعث انصرافش شده ولي اون مي گه من فقط به خاطر تو انصراف ندادم دليلش اينه كه من ديگه دليلي براي رقابت با اونا ندارم پس برو و زندگيتو بكن 
وقتي مي ياد بيرون اويي ازش خواستگاري مي كنه و پسرا هم مي گن اره بابا باهاش عروسي كن اون فقط تو را دوست داره 
جومونگ با گروهش جلسه مي گيره تا درباره ي ادامه مسيرشون باهاشون مشورت كنه كه نامه ي بويونگ به جومونگ مي رسه كه نوشته من دارم بويو را براي هميشه ترك مي كنم و وقتي اويي مي فهمه سراسيمه به دنبال اون راه مي افته 

ولي اون دير مي رسه و بويونگ ديگه اونجا را ترك كرده 
و اما در اخرين سكانس اين قسمت جومونگ به ديدن سوسونو مي ياد و انگشتري كه مامانش بهش داده را بهش مي ده مي گه من دارم بويو را ترك مي كنم و الان نمي تونم چيزي بهتون بگم فقط اين انگشتر را از صميم قلب به شما تقديم مي كنم 

|