|
خب بهعد از اون مراسم ماچ و بوسه كنان زير الاچيق دكتر كه به حرف يونگ شين گوش نكرده و به سئول نرفته داره به خونه ي يونگ شين بر مي گرده اين صحنه خيلي جالبه چون هر دوشون مستند و مرتب به هم چرت و پرت مي گن و تلو تلو مي خورن يونگ شين هم افتاده دنبال دكي جون و داره مرتب بهش خعزعبل مي گه 
كه دكي جون بهش مي گه خانم ها مقدم تر هستند و تو بيا از جلوي من برو 
و حالا نوبت دكي جونه كه به اون چرت و پرت بگه 
يونگ شين كه داغ مي كنه مثل هميشه حواسش پرت مي شه و مي افته تو يه چاله كه دكي كمكش مي كنه 
و حالا دكتر كه خونش جوش اومده و هر كاري مي كنه يونگ شين ادم نمي شه كه نمي شه نصفه شبي شروع به داد و بيداد مي كنه كه يونگ شين هم دو دستي جلوي دهنش را مي چسبه كه مبادا كسي صداي اونو بفهمه 
كه ناگهان دكي جون مي خوره زمين و يونگ شين هم كه دهن اونو چشبيده بود روي اون مي خوره زمين 
بعد هم مثل هميشه خجالت زده مي شه و از روي دكي بلند مي شه. كه دكتر بهش مي گه كمكم كن تا بتونم بلند بشم. 
اونم دستش را دراز مي كنه تا دكي جون عزيزش دست اونو بگيره و بلند بشه 
اين دكي عجب فرصت طلبي هست در حين بلند شدن ...... 

سوكه هم وسايل پوم كه پيشش جا مونده را پس اورده 
در راه رفتن به خونه پوم سعي مي كنه به پيرزن مريضي كمك كنه كه دكي هم به اون خوش خلقي يونگ شين حسادت مي كنه 
وقتي دكي مي رسه خونه مي بينه سوكه اونجاست مي ياد پيشش و مي گه اينجا چي كار مي كني مگه نگفتم ديگه اينجاها پيدات نشه؟؟؟ 
كه سوكه هم مي گه يادته ازم پرسيدي من چي كاره ي پوم هستم؟؟؟ من باباي اونم 
پوم هم كه از خواب بيدار شده در حال خواب و بيداري اينو مي شنوه 
حالا كه دكتر اينو از سوكه مي فهمه خونش جوش مي ياد و هر چي كه از دهنش مي ياد بيرون نثار سوكه مي كنه 
دكي كه به پوم گفته يه فرشته است كه از اسمون اومده تا نگهبان پوم باشه داره باهاش شوخي مي كنه 
اقا سرتون را درد نيارم بياييد ببينيد در خونه ي پوم اينا چه خبره؟؟؟ مردم جمع شدند و از يونگ شين مي خوان كه از جزيره بره و باعث نشه كه كسي ايدز بگيره 
دكتر هم كه اين صحنه را مي بينه پوم را مي بره دنبال نخود سياه كه اون ماجرا را نبينه و يهو ناراحت نشه 
پوم هم كه گوشه اي ااز اون دعواها را ديده داره مرتب راجع به لباسي كه پوشيده و در واقع سوكه براش خريده و بهش گفته كه اين جادوئيه و وقتي تنت هست كسي ازت ايدز نمي گيره سوال مي كنه و مي گه مي تونم به مامان بزرگ بگم كه اين جادوئيه و .... 
چند تا از زناي جزيره هم مي افتن رو سر يونگ شين و حسابي كتكش مي زنن 
دكتر قلابي هم براي بچه ها كلاس گذاشته و داره راههاي انتقال ايدز و ... را اموزش ميده 
پوم هم كه با دكتر كنار ساحل رفته داره حسابي خوش ميي گذرونه 
و حتي يه آهنگ هم براي دكتر مي خونه و مي رقصه 
اونور بازار نامزد سوكه خاطرات گذشته ي اونو پيدا كرده و داره مي خونه كه سوكه از اولين روزهاي زندگيش با يونگ شين نوشته 
ناگهان تلفن زنگ مي زنه و شماره سوكه مي افته ولي خانومي مي گه كه صاحب اين تلفن فلان جا حالش بد شده به دادش برسين 
اون مي ياد و سوكه را پيدا مي كنه و تو ماشين مي زاره سوكه در حال بيهوشي مرتب اسم پوم را صدا مي زنه و مي گه منو ببخش 
دكتر كه ديگه خيلي خيلي خودموني شده داره با پوم درس هاشو تمرين مي كنه 
موقع شام هم يونگ شين مي گه برات ميز غذا را چيدم تو اتاقت كه دكي جون مي گه ديگه لازم نيست جدا بچينه منم با شماها غذا مي خورم 
موقع مسواك زدن دكي جون متوجه كتك خوردن يونگ ين مي شه و ازش مي پرسه چي شده ولي اون حاشا مي كنه و مي گه مريض شدم. 
رابطه ي سوكه و زنش هم كه خيلي خرابه 
پوم صبح زود مي ياد طرف مدرسه كه بورام را مي بينه و باهاش سلام عليك مي كنه و مي گه براتون همبرگر اوردم و مي دوه طرف مدرسه كه مامان بزرگ در واقع همون مامان سوكه مي گه من نمي دونم چرا يونگ شين اجازه مي ده اون به مدرسه بياد 
پوم كه با خوش حالي طرف بچه ها و دوستاش مي دوه اونا طردش مي كنن و مي گن اگه جلو بياي با سنگ مي زنيمت. كه در همين حين مامان سوكه مي رسه و اون پسر بچه را دعوا مي كنه و مي گه به كي مي گي شيطان اونم يه بچه ي معموليه و از پوم دفاع مي كنه 
كه اون پسر سنگ را طرف پوم پرت مي كنه كه مامان بزرگ مي دوه طرف پوم و سنگ مي خوره تو سر مامان بزرگ 

|