|
دوهام بعد از شنیدن حرف های شاه میاد پیش بویوسن و همه ماجرا و آخرین حرف هایی رو که شاه در مورد پسرش به جمع گفته بود براش تعریف می کنه

بویوسن هم که دیگه راه برگشتی برای خودش نمی بینه دستور میده یه گروه از سربازهاش برای بردن جسد شاه به اونجا برن و همزمان هم یه عده سرباز لباس شخصی به مردم و سربازهای بویوسن حمله کنن و هیچ کسی رو زنده نذارن تا خبر پخش نشه .

اونها هم طبق فرمان بویوسن میریزن و همه مردمی رو که شاهد ماجرا بودن رو قتل عام می کنن .
شب که میشه بویوسن به همراه پدرش میاد و توی میدان تظاهر می کنن که تازه خبر رو شنیدن و برای کمک اومدن و با دیدن جسد زانو میزنن و حسابی گریه می کنن .

کم کم با سرو صدای اونها مردم جمع میشن و عذاداری نخست وزیر رو سرجنازه برادرش می بینن .

فردا صبح طبق معمول جلسه اشراف برگذار میشه و بویوسن توی جلسه اعلام می کنه که دیشب شاه و مردم زیادی به دست پرنس چهارم کشته شدن و نباید همین طور ساکت موند و کاری نکرد و ...

مراسم تشییع جنازه شاه برگذار میشه و بعد از اون بویوسن به اشراف دستور میده تا 2000 سرباز و 1000 اسب برای مبارزه و کشتن پسرچهارم به قصر بفرستن.
اما اشراف که می بینن اون می خواد تمام دارایی و قدرت اونها رو بگیره با این کار مخالفت می کنن و میگن: این دستور رو باید شاه بده و ما تا حکم سلطنتی دریافت نکنیم هیچ کاری نمی کنیم .

بویوسن میره سراغ مهرسلطنتی تا براشون یه فرمان سلطنتی بنویسه اما می بینه صندوقی که همراه شاه بوده خالیه و مهر توش نیست . برای همین به دوهام دستور میده هر طور شده مهر رو پیدا کنه .

دوهام هم یه راست میره سراغ سونهوا و تمام انبارها و مغازه هاش رو می گرده تا شاید دکتر و جانگ رو پیدا کنه . ( چون می دونه اونها تا آخرین لحظات همراه شاه بودن و حتما جای پرنس چهارم رو می دونن . )

از طرف دیگه تمام اعضای هانلوجی رو جمع می کنن و اونها رو شکنجه می کنن تا جای دکتر رو لو بدن

سونهوا هم پا میشه میاد پیش دکتروویونگ و خودش رو لوس می کنه و میگه : شما به من اعتماد نداشتید که اومدید مغازه های من رو گشتید ؟ من می دونم در چه شرایط سختی هستید و ... و خلاصه حسابی دکتر وویونگ رو تحت تأثیر قرار میده

دکتر وویونگ هم بلافاصله میاد پیش دوهام و بهش میگه دیگه پات رو از گلیمت درازتر نکن و من از این دختر خوشم میاد و دیگه بدون اجازه من بهش نزدیک نمی شی

بویوسن که میبینه اطراف حاضر به اطاعت از دستورش نیستن می فهمه که می خوان با نبود مهر سلطنتی قدرت اونها رو تحت شعاع قرار بدن برای هم تصمیم می گیره که با اشراف درگیر بشه و اونها رو مجبور کنه که با تاجگذاری موافقت کنن

خبر که به اشراف میرسه یه جلسه میذارن و طی جلسه به این نتیجه میرسن که باید همون طور که از شر پرنس آجا خلاص شدن باید از شر بویوسن هم خلاص بشن

برای همین یکی از اشراف پامیشه میاد پیش دکتر وویونگ و مادرش رو بهشون میگه که ما به این شرط با تاجگذاری موافقت می کنیم که بویوسن رو 5 سال مثل پرنس آجا بفرستید ژاپن و نباید هم تا اون موقع برگرده

جانگ به مخفیگاه کوهستانی مالک میاد و متوجه میشه اون 500 سرباز رو تعلیم داده تا با حکومت درگیر بشن و نقشه همه جا رو هم کشیده اما جانگ مخالفت می کنه و میگه با این تعداد سرباز این کار یه ریسک بزرگه و هنوز من آمادگی این کار رو ندارم و من نقشه دیگه ای دارم .

جانگ شبانه میاد پیش دکتر وویونگ و بهش میگه : من دو تا چیز دارم که شما بهش احتیاج دارید و در ازای اونها می خوام به قصر برگردم و انسول بشم و زمین و سرباز داشته باشم . و بعد اونجا رو ترک می کنه

دکتر وویونگ هم تمام شب رو فکر می کنه تا متوجه منظور جانگ میشه

یکی دو روز بعد سونهوا برای ادامه نقشه پیش دکتر وویونگ میاد و بهش میگه : یه نفر به اسم جانگ به من پناه آورده اما من فهمیدم که اون شورشیه باید باهاش چه کار کنم ؟
دکتر هم با سونهوا میاد پیش جانگ و جانگ و سونهوا وانمود می کنن که تا حالا همدیگر رو ندیدن

دکتر وویونگ به جانگ میگه : اون دو چیزی که من می خوام یکی مهر سلطنتی هست که قطعا پیش دکتر موک باید باشه و دومی هم پسر چهارمه . پسر چهارم رو چه طوری به من میدی ؟

جانگ هم یه سر بریده میذاره روی میز و میگه این سر پرنس چهارمه . دکتر وویونگ هم باور نمی کنه و سر جانگ داد میزنه که داری من رو بازی میدی ؟ جانگ هم ناچار میشه گردنبد سلطنتی رو هم به دکتر بده تا اون باور کنه سر مال پسرچهارم شاه هست .

همه با جانگ دعوا می کنن که چرا دیگه گردنبد رو دادی و اون تنها چیزی بود که ثابت می کرد تو پرنس چهارم هستی !!! اما جانگ بهشون میگه : اگر آسمان من رو انتخاب کرده باشه دوباره گرنبد به من برمی گرده . من دنبال قدرت نیستم بلکه به فکر مردمم هستم و اگر نتونم اونها رو نجات بدم دیگه اون گردبند به چه درد من می خوره .

دکتر وویونگ هم با پدرش صحبت می کنه و اون رو متقاعد می کنه که چاره دیگه ای نیست و باید دست به کار بشن و بعد یه نامه سلطنتی می نویسه و از طریق سونهوا برای جانگ می فرسته تا جانگ پای اون رو مهر بزنه .

فردای اون روز همه اشراف برای یک جلسه سلطنتی دعوت میشن و در برابر همه نخست وزیر میاد و روی تخت میشینه که صدای همه بلند میشه . اما نخست وزیر در جواب همه میگه که نامه سلطنتی شاه قبلی رو پیدا کرده و توی نامه اون به عنوان وارث معرفی شده

در برابر دیده متحیر همه جانگ و دکتر با مهر و نامه سلطنتی وارد اتاق میشن

و نخست وزیر هم اون دو تا رو برمی گردونه . دکتر دوباره رئیس تی هاکسا میشه و جانگ مقام انسول رو کسب می کنه .

در قسمت بعد چه اتفاق هایی میفته ؟؟؟
بویوسن که تازه متوجه تغییر مسیر خواهرش شده با اون چه کار می کنه ؟
اشراف بالاخره موفق میشن که بویوسن رو از میدان خارج کنن ؟
دوهام که خواب انسول شدن رو می دید با دشمنی که برگشته چه کار می کنه ؟

با ما همراه باشید .
|